تبليغاتX
کوهسار

کوهسار

اجتماعی . زیستمحیطی . طنز . انتقادی و ......................................

خاطرات انقلابی !!!

خیابون خورشید رو که میدونید کجاست؟یه خیابون اریپ بالای میدون بهارستون!! همونجائیکه چنددهه پیش.توش ناصرالدین قجرراترور کردند --ترور چیز خیلی بد و نکوهیده ایست و من شدیدا باان مخالفم!-- بهر حال سالهای ابتدای دهه پنجاه بود.بحبوحه ترور بازی گروههای چپ رادیکال.من رفته بودم سر خیابون خورشید و منتظر یکی از دوستانم بودم که باهم جائی بریم.دوست بدقولم کمی دیرکرده بود و من داشتم تاجائیکه چشم کارمیکرد.ته خیابون رو سوک!میزدم که پیداش کنم .بناگاه دیدم توی پیاده رو یه نفرداره از ترس جون و باتمام نیرو بطرف سرخیابون میدوه و یه عده هم بادادو فریاد.بگیرش ای بگیرش تروریست !!   خرابکار بی پدرومادر رو...اقا بگیریدش...اهای!! یارو قیافه اش داد میزد که چپی و چریک فدائی خلقه!سرخ شده بود و چشماش داشت از حدقه بیرون میزد.باتمام قوا میدوید و همه رو عقب گذاشته بود و رهائی از دست این جماعت نمک نشناس رو تو چند قدمی اش میدید.یه ویراژ دیگه که میداد از پهلوی من رد شده و به خیابون اصلی رسیده و لابلای ماشینهاازدست این (نااگاهان!!) میرست.که ناگهان کفاش نااگاه محل پشت پائی باین فدائی بخت برگشته ازجان گذشته زد!!واو به پرواز درامد وپس از طی هوائی مسافتی! حدود ده پونزده متر!!وسرخوردن پنج شیش متری.جلوی پای من رو زمین(لندینگ!!)کرد وبلافاصله حدود سی چل نفرروی سروکله اش ریختند!!که:پدرسگ بد تروریست !بدخرابکار!! ودرحالیکه چار پنج ساواکی اسلحه بدست بطرفش میامدند.اززیر دست وپاها نگاهی پرمعنی و پراز سئوال بمن انداخت....                کتاب(قلعه حیوانات) اورول رو خوندین؟ نه؟ بخونین.بدنیست. همین!
+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم خرداد 1386ساعت 17:51  توسط مهدی موحد  | 

خاطرات انقلابی !!!

ده دوازده سال پیش از انقلاب بود.اونزمانی که بوی قورمه سبزی از سرو کله ما از دور بمشام میرسید رو میگم.بادوتااز رفقا رفته بودیم امل.کی بود؟ شب بیست و هفتم مرداد.یعنی شبی که فرداش سالگرد روز بیست و هشتم مرداد ماهه.اونهائیکه مثل من هنوز جوونن ولی سن و سالی ازشون گذشته میدونن که بیست و هشت مرداد برای شاه ملعون خدابیامرز!! از چه اهمیتی برخوردار بود.بهرحال بیرون شهر امل یه رستوران بود که غذای چرب و چیل خوبی میداد.ماهم سرشبی رفته بودیم اونجا.خوب راستشو بگم همراه شاممون نفری یه چتول عرق هم خورده بودیم!بعد شام پیاده بسمت شهر براه افتادیم که هوائی هم خورده باشیم.دویست متری راه نرفته بودیم که چشممون بیک تاق نصرت نردنغول! افتاد که پراز لامپهای رنگارنگ بود.نیت کردیم که بجهت تودهنی زدن به رژیم ستمشاهی(یادش بخیر!)ازتاق نصرت بالا رفته و تمام لامپهایش رو بشکنیم.که متوجه چادر کارگران و عمله های مراقب تاق نصرت.درکنارش شدیم که داشتند میزدند و میرقصیدند.گفتم:یالله بابا اینا پرولتاریا! هستن و باما هستن خوشحالم میشن!شروع کنین! و شروع کردیم از تاق نصرت بالا رفتن و لامپها روواز کردن و بزمین انداختن و شیکستن!!که بلوائی بپا شد! پرولتر ها میگفتن:ای بگیرین!پدرسوخته های خرابکار رو!!و تو یه چشم بهم زدن مارو گرفتن و تحویل شهربانی امل دادن!! چطوری خلاص شدیم؟و از نام و نفوذ پدربزرگم سو ء استفاده!! کردیم.بماند!!  سئوال:کتاب(قلعه حیوانات) اورول رو خوندین؟ اگه نخوندین .حتما بخونینش. و اگه خوندین. حتما حتما یه دور دیگه بخونینش!!                                                                                             همین!
+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم خرداد 1386ساعت 13:38  توسط مهدی موحد  |