متن خبر تقریبا چنین بود :( یک سارق مسلح که در میدان هفت تیر به ماشین حمل پول نزدیک شده وبا پا شیدن اسپری گازاشک اوربه چشم مامور محافظ ماشین حمل پول .قصد سرقت پولهارا داشت.با شلیک سه گلوله سرباز وظیفه شناس حفاظت بانک.به هلاکت رسید ...) و ما بسادگی تمام .در یک حالت روزمرگی مسخ شده همگانی! خبررا شنیدیم واز دروازه عظیم ( گوش دیگر ) در کردیم. بدون اینکه دمی اندیشه کنیم که مادر تمام تبه کاریها و جرایم و ... فقر است. و جهالت ابزار ان. اما .مارا چه مربوط که ( ما ). یکنفر هستیم !! و یکدست صدا ندارد. واز دیگر سو خو شحالیم که سربازان وظیفه شناسی هستند تا. در اینگونه مواقع ( بندرت! -- چون در اکثر موارد. تا بجنبند طرف زده و برده و رفته !! ) متجاوز را بکشند !! ..... همین !
+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386ساعت 19:46  توسط مهدی موحد
|
... میدونم حتما روزنامه ها مینویسند که :یک سارق مسلح بانک.بااز خودگذشتگی یک مامور وظیفه شناس قبل ازانجام هرگونه عمل جنایتباری.کشته شد !! و مردم بهم میگن:باریک الله.شیر مادرش حلالش.عجب زمونه ای شده؟دیگه هر دزد و سارقی یه اسلحه داره!خیلی خطرناک شده اوضاع. دستش درد نکنه ... ! بابا من از سر ناچاری.ازبس کتک خورده بودم...نه ببینم واقعامنو برای اینکه میخواستم یه ماشین کاغذ چرک و کثیف و بی ارزش رو بدزدم . اینجوری تیکه تیکه کردند ؟!! یعنی اون کاغذها.... دکتر جون گفتم ولم کن. من کارم از بیمارستان و اورژانس و... گذشته ...ولم کن! قربون دستت بذار همینجا کنار جوب تموم کنم ! چرا پتو رو صورتم کشیدی؟!...پس چرا من میبینم که...؟ تموم؟...کارم ساخته شد؟ اخه اگه میتونستم کمی ازاون پولهای تو ماشین رو که مال بانک بود.مال مردم هم نبود رو بیرون بکشم. زندگیم عوض میشد.ادم میشدم.زن میگرفتم.کاسبی راه میانداختم.عمل ام رو ترک میکردم... اما حالا. جنازه ام هم رودستم مونده!!... چقدر ما مردم بد و خسیس شده ایم؟ اگه یه بخت برگشته ای ازسر ناچاری بخواد به پولهامون نزدیک بشه.براحتی میکشیمش.تیکه پاره ش میکنیم!!و... ازسر سیری دم از مهربونی و عطوفت و تقسیم خوشیها ! و.. میزنیم...چمیدونم حتما تواین دنیائی که الان اومدم توش.هم جائی برای من نیست...
+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت 19:38  توسط مهدی موحد
|
... طلبکار هام اینقدر کتکم زده بودند که دیگه تحمل نداشتم .ابرو که هیچ .بابا بگو هزارو یک عقده توی این سینه و دل پاره پاره شده ام بود. مگه من ادم نیستم ؟بهشون بگو که.اونموقعی که معتاد نبودم چقدر دنبال کار رفتم خودت بگو. بگو که اینطوری به من دم به مرگ نیگاه نکنن.منم ادمم .بگو.تو که مثلا باهام بودی!بگو هرجا برای کار میرفتم.چه بهانه هائی میتراشیدند و چه سنگهائی جلوی پاهام میانداختند.چرا حالیشون نمیکنی؟!! بگو که وقتی به خواستگاری دختری که میخواستمش. رفتم باباش بهم چی گفت ؟تو که میدیدی و میشنیدی . بگو که بجای غذا سه وعده گشنگی و زباله ! میخوردم. بهشون بگو که همین فلاکتها منو به دله دزدی و قاچاق فروشی و کیف قاپی کشوند. تامن دارم جون میدم .تو براشون همه اینارو تعریف کن. خدا جون!!... چرا دیگه درد ندارم؟ کرخ شدم. حالم داره یواش یواش خوب میشه!! هه ..هه صدای امبولانس میاد.حتما برا یارو ماموره امده! وگر نه جون یه دزد پولهای مردم چه ارزشی داره ؟بمیره یا نمیره!شقط بشه یا نشه!. دکتر جون صدای منو میشنوی؟ کاری بکار من نداشته باش.ولم کن.حالم خوبه. برو تو چشمای اون ماموره دوا بریز...بابا ولم کن من خوبم!... جناب سروان... جناب... بنویس که تاهمین چنددقیقه پیش هفت تیرم پر کمرم بود و ..بنویس اصلا تیر نداشته!! بنویس که یه ادم عقده ای معتاد بی پدرومادر دله دزد را مامور وظیفه شناس بانک.با شلیک سه گلوله پاره پاره کرد و به درک فرستاد
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386ساعت 20:5  توسط مهدی موحد
|
... اون سرباز وظیفه لعنتی وظیفه شناس! باکلاش اش از جلوی در بانک بطرفم دوید و یه چیزهایی که نفهمیدم چی بود گفت و گلنگدن رو کشید و ...اخ که چه دردی توی جونم میپیچه! این مردم چرا وایسادن؟و بروبر منو نیگاه میکنن.چرا یکی کمک نمیاره.چرااورژانس رو خبر نمیکنن.مگه یه دکتری. پرستاری.چیزی میون اونها نیست!!؟ میخوان جون دادن یه فلک زده عاصی شده رو که به حریم پولها شون تجاوز کرده بوده رو .ببینند!!؟ اینکه تماشا نداره.ای..ای..بابا...دارم میمیرم.کمکم کنید !اونکه چیزیش نشده.یک کمی سرفه میکنه و اشک میریزه و...ای ای مردم...بعد حالش جا میاد...نیگاه کن چه خونی ازم داره میره!؟خوب منکه اینطوری میمیرم.یعنی برای شماها مهم نیست؟مگه یه ماشین کاغذ چرک و کثیف.پراز میکرب!چقدر مهمه؟ پو ل.پوله؟! مگه خودتون نمیگین که پول چرک دسته؟مگه خودتون نمیگین که پول چیه.انسانیت مهمه !!؟ ای خدا تو بدادم برس...حداقل تو میدونی که توی این عمر نکبت بمن چی گذشته.بهشون بگو که هرکدوم ازاونها جای من بودند.بدترازاین میکردند.منکه با یه اسلحه خالی اومده بودم!! خداجون مردم!چه دردی تو تنم میپیچه؟!!...تو بهشون بگو.پدر معتاد و بیکار! مادر بی پیری که بچه هاشو به امون تو ول کرد و شوهر مفنگی اش رو گذاشت و بااون مرتیکه نره خر فرار کرد و... بگو بچگی و ولگردی و هرزگی. بگو راه پدررفتن و اعتیاد و بدهکاری و درموندگی و واموندگی و...منو وادار به اینکار کرد چاره نداشتم .... ادامه دارد
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386ساعت 16:39  توسط مهدی موحد
|
من امروز صبح نزدیکیهای ظهر. توی میدون ۲۵ شهریور. بضرب ۳ گلوله کشته شدم !! خیلی دردناک بود . گلوله اولی به سینه ام. دومی به شکمم و سومی هم به گردنم خورد. باورم نمیشد که اون سرباز وظیفه مراقب بانک. جدی جدی بطرفم شلیک بکنه! گلوله اول که سینه ام رو درید و دنده هام رو خرد کرد. تازه قبول کردم و باورم شد که اون سرباز مسئله رو جدی گرفته! باورش نمیشد که اگه یک تیر هوائی شلیک بکنه. یااینکه حداکثر تیری به پاهام بزنه. من جا میزنم و تسلیم میشم... برگشتم که برم پشت ماشین حمل پول و ازاونجا. تو پناه ماشین و مردم . بهش بگم که :بابا نزن! دیگه بسه. اورژانس رو صدا بزن! بی پیر داغونم کردی.اورژانس رو خبر کن که منو نجات بدن! وای وای ببین چه خو نی داره میاد؟!!.... که تو همین حال تیر دوم رو تو شیکمم خالی کرد و بلا فاصله سومی رو....! اخه منکه حتی دست به هفت تیرم هم نبرده بودم ! هنوز پر کمرم بود !! خواستم بگم :اهای اش خور ! من هفت تیرم اصلا فشنگ نداره!! ... ولی درد و ضعف ناشی از فوران خون. امانم را بریده بود .میدون و بانک و ماشین پول و ماموران محافظ و مردم توی میدون و ... با هم داشتند دور سرم میچرخیدند . چشمام پیلی پیلی میرفت و تار میشد. درد تو بدنم میپیچید و دور میزد !میفهمیدم که جونم داره از تنم بیرون میره ... اخه منکه هنوز کاری نکرده بودم ! تازه اون اسپری اشک اور لعنتی رو تو چشم مامور همراه ماشین پولها پاشیده بودم که ... ( باز سازی و احتمال دادن بیک واقعه بنوعی دیگر ---- ادامه دارد )
+ نوشته شده در دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 11:18  توسط مهدی موحد
|