خاطرات خیطی !!
ده پونزده سال پیش بود.داشتم از الیگودرز میرفتم به خرم اباد. کارداشتم! من همیشه تو سفرهام عادت داشتم که دوربین لکنتی ام رو همرام ببرم.اتفاق بود دیگه یه وقت میدیدی سوژه ای موژه ای! چیز بدرد بخوری پیدا میشد که عکس اش رو بگیری و به این و اون نشون بدی.القصه صبح زود بود که از الیگودرز زدم بیرون.نزدیکیهای ازنا کنار یه جالیز صیفی جات که شامل گوجه فرنگی و خیار وخربوزه--احیانا-- میشد دیدم این خانواده کشاورز پس از انجام مقداری کشت و کار سحرگاهی.نشسته اند و مشغول صبحونه خوردن اند و چه صبحونه ای و چه صبحونه خوردنی!اصلا یه کارت پستال بود.توی اون صبح قشنگ و رنگ وارنگی دشت و صحرا و مزرعه شون.جون میداد که یه عکس بگیری و...همچین کوبیدم رو ترمز که اونا رو ترسوندم و هراسون برگشتند و منو نیگاه کردند که پیاده شده بودم و میرفتم که اول سرصحبت رو باهاشون واز کنم و بعد اجازه بگیرم و اون صحنه زیبای صبحونه خوردنشون رو ثبت کنم و... لذا جلو رفتم و رو به مرد و بزرگترشون سلام کردم و دست مریزاد و خسته نباشید و اونها هم .بفرما صبحونه و بفرما چائی و... خلاصه پس از کلی تعارف تیکه پاره کردن منظورم رو گفتم.گفتم که میخوام یه عکس قشنگ یادگاری ازاین صبحونه خوردنتون توی این منظره زیبا بگیرم.ووقتی که با موافقت دستجمعی شون روبرو شدم.چار نعل بطرف ماشین دویدم که دوربین لکنتی ام رو بیارم.ووقتی درماشین روواز کردم و دوربین رو سر جاش ندیدم فهمیدم که یادم رفته دوربین رو از خونه بیارم!! و... فرار --از خجالت!-- همین!
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386ساعت 20:13  توسط مهدی موحد
|
